خرید بک لینک
برون نمی رود از دل خیال خام وصالتاگر چه رفته وصالت ولی خوشم به خیالت شبیه معجزه هستی پر از سوال و معماهنوز مانده به ذهنم جواب خیل سوالت به پشت شهر تو مانده نزاع ماهی و دریادرون شهر تو یک کس نمی رسد به

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

دست های تویادگاری هایی شگفت انگیزنداز سکونت ماه بر خاکوقتی زندگی تاریک می شودبه دست های تو فکر می کنموقتی کارها گره می خورنددرها باز نمی شوندبه دست های تو فکر می کنم دست های توبال هایی منندبرای فرار ا

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

من با تو از تمام درهای بسته که روزی باز خواهد شد _ شکوفههای نارنج،من با تو از شوکت نسیم سخن گفتم.هلیا، ژرف ترین پاک روبیها پیمانی ست با باد.بگذار باد بروبَد.بگذار که رستنیها به دست خویش برویند.از ت

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

دلم شبیه تلگراف خانه ای دور افتادهمدام در انتظار ضربه های پیام توسیم های رابطه را چک می کندمبادا جایی قطع شودمبادا کلمه ای از قلم بیفتدچشم هایم را در تاریکی جا گذاشته امنزدیک تَر بیامی خواهم چشم هایت

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

بی روی تو خورشید جهانسوز مباد

هم بیتو چراغ عالم افروز مباد

با وصل تو کس چو من بد آموز مباد

روزی که ترا نبینم آن روز مباد

"رودکی"

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

شعر زلال انتظار از دادا :
.
چقدر این جمعه دلگیرم
شبیــه ابــر بـا هـر بـاد درگیـــــرم
گهی بر کـوه می کوبـم خـودم را گاه بر دریـا
گـه از داغ غمش در حـال تبخیـرم
یتیــم و زار مـی میــرم
*
اگر این چشم تر گردد
برایــم جمعه چون روز پــدر گردد؟!
یکی یعقوب وار آنگاه بر گوشم چنین گفتا:
که صد البتّه با خون جگر گردد
مگر آن یــار بـرگــردد

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

تو را پنهان میخواستمنگاهَت را در رگ رگِ جانم پنهان کردم؛اما از چشمانم به بیرون راه کشیدنامَت را پنهانترآنکه با دل نگفتماما بادها از خاکها و خاکریزها گذشتندو بذر نام تو را بر گسترهی تمامِ زمین

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

با زرنگی، خویش را بر قلبِ من نزدیک کن
کُلت را بردار و بر پیشانی ام شلّیک کن !

عشق ما دارَد به نفرت می رسد، کاری بکن
آخرین سوسوی این فانوس را تاریک کن !



دارد این کابوسِ بی پایان به آخر می رسد

کمتر این احساسِ مادرمُرده را تحریک کن!



عشق را با دُشمنی کردن یکی پنداشتی

فرقِ این دو واژه را از یکدگر تفکیک کن



زخم های روحِ من افزونتر از باران شُدند

بر دلم تیرِ خلاصِ عشق را شِلّیک کن!



دکتر یدالله گودرزی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

ای معلّم ای عزیزای همیشه با جهالت در ستیزروزگارت آفتابی باد و دنیایت زلالتا قلم شد دست تو از تیغ، تیزگشت تاریکی مریض*روشنی دادی مراتربیت کردی در آبادی مرابا سه بخش «آ» و«زا» و«دی» گشودم بال و پردادی آ

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

محسن شیخیشاعر تو را دید و غم خود باز یادش رفتشعر کبوتر با کبوتر باز .... یادش رفتپرواز گیسوی رهایت را کبوتر دیدشرمنده شد از کار خود ، پرواز یادش رفتچشمان تو مانند دریایی جدا از همموسی تو را وقتی که دی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

صفحه بندی